امروز بیرون شهر بودم .تو مسیرم از یه پادگان رد میشدم.چندتا سرباز لب خیابون منتظر ماشین های عبوری بودند که اونارو سوار کنه. پادگان لب اتوبانه و کمتر ماشینی حاضر میشه ترمز کنه .یادم از دوران سربازی خودم افتاد.یادش به خیر.خیلی بهم سخت گذشت ولی ادم شدم.اون موقع بعد از ظهر ها میرفتم کار.وسیله هم نداشتم و همیشه لب خیابونها دست تکون میدادم.از خونه تا پادگان صد کیلومتر بودساعت پنج از خونه میزدم بیرون. پنج تا شش ماشین عوض میکردم تا برسم پادگان.از پادگان تا کارم هم صد تایی بود ساعت دو که پادگان تعطیل میشد سریع میزدم بیرون لب خیابون .مسیر هیچکدوم از سرویسهای پادگان بمن نمیخورد.اگه شانس میاوردم ساعت چهار سر کارم بودم .اما امان از روزی که رو بد شانسی بودم .خدا رو شاهد میگیرم که روز بود که هشت وسیله عوض کردم موتور و تراکتور وکامیون ....و ساعت شش و نیم رسیدم سر کار .فقط اونایی که رفتن سربازی منو میفهمن.خلاصه سوارشون کردم .به محض اینکه سوار شدن از شدت خستگی خوابشون برد.مثل یه بابا بزرگ مهربون رسوندمشون توی یه جایی که بتونن راحت برن خونه .کلی تشکر ودعا کردند .
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:50  توسط سعید
|
