سرمو پایین انداخته بودم و غرق در افکار پراکنده که یه دفعه صدای چل محلمونو شنیدم که بالای سرم ایستاده بود و به من میگفت: اگه اومدن دنبالت بری ضامن صدام بشی نریا.میزنن میکشند.گفتم چرا .گفت من بهت گفتم خودت میدونی.بعدم یه صد تومنی گرفت و منو با افکاری پراکنده تر گذاشت و رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:41  توسط سعید
|
