این پنجشنبه و جمعه از بس با تلویزیون و کامپوتر و اینترنت و موبایل وموسیقی و...و..و...و...و...و... سر و کار داشتم در جواب مادرم برای رفتن به مهمونی بر خلاف همیشه
سریعا جواب مثبت دادم اما متاسفانه تو مهمونی هم همه مشغول تماشای تلویزیون بودند یکی هم با کامپیوتر ور میرفت منم رفتم تو اتاق بچه خواهرم پنج سالشه. رفتم سراغ اسباب بازیهاش با چند تا عروسکها همخونی کردم و ماشین بازی و موتور و تفنگ و اما جالب تر از همشون عروسکی بود که اسب سواری میکرد اینقدر برام جالب بود که تا باتریهاش تموم نشدند تماشایش میکردم!!! سرگرمی فوق العاده ای بود وقتی اومدم خونه خیلی سبک تر شده بودم از حالا به بعد برای اوقات بیکاری ٫فراقت ٫خستگی ٫افسردگی ٫تنهایی ٫بدهکاری و نداریم یه راه دیگه هم پیدا کردم و فقط کافیه چند تا عروسک نمکی یا اسباب بازی جدید بخرم.+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:14  توسط سعید
|
